سفرنامه بخش 4

روز هشتم: میرم دندونپزشکی برا پالیش دندونام... بعد این تصمیم میگیرم خیلی بیشتر مراقب دندونهام باشم تا همیشه زیبا و سفید باشن... قراره که تا آخر عمر نگهشون دارم درسته؟

شب با خواهری باهمیم... همسرم smsمیده که خیلی دلتنگتم...اگه اشکالی نداره بیام خونه ی شما؟ منم میگم بیا...میاد خوش تیپ تر شده 

روز نهم : همسرم با  خرید یک فقره گوشی iphone5 این جانب رو در حد المپیک سورپرایز میکنه...میریم خونه ی خواهری 

عصر هم خونه ی همسر اینهایم ... با خواهرزداه اش کلی بازی میکنم. میگه تو بهترین زندایی دنیایی...باهم عکس میگیریم ...تو حیاط... کلی خوش میگذره ... البته برا افطار مهمون یکی از فامیلهای همسریم... میریم ... خوش میگذره . من ، مامان همسر و خانم  میزبان کلی صحبت میکنیم .. خانم صاحبخونه موقع بدرقه میگه : تا حالا با پریا نشست و برخاست نداشتم،اخلاقش خیلی خوبه لبخند

شب میام خونمون اخه فردا صبح راهی شمال هستیم چشمک

ادامه دارد...

/ 2 نظر / 14 بازدید
باتومهتاب

سلام پریا جان می بینم که اومدی ایران و در کنار خانواده هستی... چه سفرنامه مفید و مختصری نوشتی... بعدا با خوندن اینجا حسابی حس های خوب تجربه می کنی..همیشه خوشحال باشی دوستم

شادی

دیگه واااااااااااااقعا لازم شد برم سفر.[رویا]