روز انتخاب واحد

بعد یه هفته برگشتم دانشگاه. شکلات آورده بودم تعارف کردم برا گروه. دختر همگروهیم با لبخند پذیرای من بود... انتخاب واحد کردیم به کمک هم گروهی ها ...هر دو section 1 برای درس های دکترا باید انتخاب میشد. رفتم برا approve یکی از دوستانو دیدم روبوسی کردیم. گفت رنگ موهات خیلی قشنگ شده ...بعد دوست همسرم تماس گرفت یه امانتی تحویلم داد. میگفت همسرتون 8 تا publish داره ومن ته دلم افتخار میکردم به همسرم. همسر ایشون هم شاغل (هفته ای 3 روز)و هم دانشجو هست با 4 واحد درس... عصری همسرم زنگ زد کی میای خونه؟ دلم برات تنگ شده...منم گفتم تو راهم ...اومدم خونه ...اومد استقبالم بغل برام چایی دم کرده بود الان دارم شوخی کردم میبینم و همزمان مینویسم.

تصمیم گرفتم تو خونه کمتر راجع به کار و دانشگاه صحبت کنم تا همیشه  فکرم درگیر نباشه و موقع درس خوندم بیشتر efficient باشم

/ 1 نظر / 14 بازدید
حریم جزیره عشق

[گل][گل] غصــه نخــور ؛ کنــار آمـده ام بـا نبـودنت . . . خيلـي که دلـم بگيـرد ، گريـه ميکنـم !