سفرنامه 1

بعد امتحانها میخواستیم بریم ایران. به همسری کارهای خونه رو انجام میدیم. همسری خیلی بهتر کار میکنه. حین کار و نهار فیلم پل چوبی رو میبینیم. یه دیالوگ داشت خیلی قشنگ بود: عشق یعنی حالت خوب باشه. یک فیلم عالی.شب بلیط رزرو میکنیم.

هنوز خونواده هامون از رفتنمون خبر ندارن.صبح مامان تماس میگیره میگم بعد از ظهر حرکت میکنیم.از خوشحالی صداش میگیره. به خانواده ی همسر زنگ میزنیم و به مادر شوهرم مژده ی رفتنمون رو میدم ، خیلی خوشحال میشن

لحظه ی دیدار:

مامان، بابا و خواهری اومدن دنبالمون. مامان از ماشین پیاده شده و دنبال ما میگرده. از دور بابا و ماشین رو میبینم. بابا چند دقیقه صورتش روبه صورتم میچسبونه...انگار میخواد مطمئن بشه که من اومدم و پیشش هستم...خواهر خوش تیپم و مامان که سراسیمه و خوشحال میرسه. در آغوش کشیدنو روبوسی

تو ماشین: احوالپرسی و ابراز عشق

خانه: حیاطمون ، خونمون که به چشم من قصری با شکوه هست. خونه ی ایرانی بزرگ ، مبلمان زیبا ، پرده های نفیس ، تلویزیون، گرمای وجود خونواده

چای دلبرانه ی ایرانی

تماس تمام اعضای خانواده ی شوهر با من و ابراز عشق و دلتنگی ، گرمای محبت

شام: کباب های مامان پز، سوپ مامان پز ، غذاهای مامان پز...

وقت خواب: من ، مامان ، خواهری ...صحبت ، خنده و خنده و خنده که از ته دل هست و همراه ما... حتی برای چیزهای معمولی...انگار خنده ارمغان باهم بودنمون هست...

ادامه دارد...

 

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید