گاهی امثال  من و تو فکر می کنیم :"اه ه خدایا، اگه بمیرم راحت میشم !"اما می دونی من یه نظر دیگه دارم: به نظر من اگه کسی تو این دنیا مشکلات زیادی داره، با مرگ مشکلاتش از بین نمی ره ، بلکه تنها شکلش عوض می شه.

توی کتابی* راجع به قصه ی دوروثی می خوندم، شاید تو هم این داستانو را جع به دوروثی و جادوگر شهر از شنیده باشی:"دوروثی دختر کوچولویی که با خانواده ی نا تنی اش زندگی می کرده، و مشکلات زیادی از نظر خودش داشته! آرزو می کنه که از این جایی که هست بره به یه سرزمین دیگه...گردبادی میاد وآرزوی دوروثی برآورده می شه...اما دوروثی توی اون سرزمین هم با مشکلاتی روبرو می شه که در واقع همون مشکلات خانوادگیش بودن ولی با یه شکل دیگه!"

می دونی چی می خوام بگم؟ می خوام بگم من و تو اومدیم اینجا که تحت این شرایط زندگی کنیم و زندگی کردن رو یاد بگیریم!اصلا از کجا معلوم که شاید چون در سرزمین الست تو  زندگیمون مسائلی بوده  و این کره ی خاکی همون سرزمین دیگه ای نباشه که ما قبلا آرزو شو داشتیم ؟ و اومدیم این جا تا از قدرت اختیارمون استفاده کنیم ،تا وقتی برمی گردیم، همونی باشیم که می خواهیم؟

می خواهم بگم من وتو باید همین جا، همین لحظه رو با عشق و شادی وامید بگذرونیم تا بعد مرگ یا به عبارتی بعد از هر انتقال دیگه، حالمون خوب خوب خوب باشه!

"به آن چه پیش روی توست، با اعجاب بنگر!"

دوست خوبم خوشحال میشم اگه بعد از خوندن نظر من، نظر تو رو هم در این مورد بدونم.قلب

*چهار اثر از فلورانس اسکاول شین