دلم میخواهد باهات حرف بزنم ، حرفهای قشنگ، از دوست داشتن لطیفی که امروز تو فیلم دیدیم، لحظه ی قشنگی که من و تو رو بسیار احساساتی کرد و حس قشنگی بهم دست داد.دوست دارم تجدید خاطره کنم با تو...و توهم برام اون لحظه ها رو بسازی، خیلی دلم میخواهد باهات حرف بزنم.تلاشم به جایی نمیرسه..اـتو هم عاشقی میدونم، عاشق عشقی و صحنه های رومانتیک...  اما میدونم کار داری  ومنم میام پای لپ تاپم که دیگه کم کم داره به سنگ صبورم تبدیل می شه.با خودم میگم خوبه که هست و میتونم این جوری لااقل ناگفته ها رو بگم و کمی آروم بگیرم...خیلی لطیف بود و منهم احساسی شدم...همه ی زندگی یعنی این حس لطیف...قشنگ نگاهم کردی. دلم لرزید .شاید اولین بار بود که دلم با نگاهت این طور لرزید...دوست دارم این نگاه و برا همیشه به یاد داشته باشم.چشمم هنوز تره ...حالا  صدای آرومتو میشنوم که با سوز زمزمه میکنی:روزی که از تو جدا شدم،روز مرگ خنده هام،روز تنهایی و حسرت،فصل سرد گریه هام...بعد تو گریه رفیقم،غم تو داده فریبم، حالا من خسته و تنها توی این شهر غریبم... 

بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست     

اندوه مرا بچین ، که رسیده است

مرا بدان سو بر به صخره ی برتر من رسان ، که جدا مانده ام

به سرچشمه ی « ناب» هایم بردی ، نگین آرامش گم کردم ، و گریه سر دادم

و مبادا غم فرو ریزد ، که بلند آسمانه ی زیبای من است

صدا بزن ، تا هستی بپا خیزد ، گل رنگ بازد ، پرنده هوای فراموشی کند

تو را دیدم ، از تنگنای زمان جستم . ترا دیدم ، شور عدم در من گرفت

نزدیک آی"سهراب"

 

  ا