دبروز همون طوری که قرار بود رفتیم خرید. هنوزم خیابان های این جا، آدم ها و ماشین هایشان برایم جذاب هست. هرجا که می رویم، دست در دست همسرم، ذوق می کنم. تماشای مغازه های بزرگ، شلوغی مخصوص روزهای شنبه و یکشنبه برایم جذاب است. عجب شلوغی وهمهمه ای! تا چشمم کار می کرد آدم بود وآدم.

 اول ناهار میخوریم !از همان "دونر"های معروف خودمان. جایی میرویم که صاحب مغازه همسرم  را می شناسد وسریعا صندلی تعارفا مان می کند.

سپس میگردیم و میگردیم،فصل نو درراه است ، وتمام فروشگاه ها با لباس های جدید،پذیرای مشتریان خودهستند .با این که هوا کمی سوز دارد، آب پرتقال   وسوسه مان می کند...عجب هم خوشمزه بود مخصوصا با آن ذرت های خانگی آنهم مقابل رقص نور فواره های پارک در میان جماعتی که به نظر عاشق می رسند.

یک جمله برای امروز:بزرگی می گه :"غصه نخور، شاید هرگز پیش نیاید."