۵ شنبه سالروز افتتاح فروشگاهی بود. از دانشگاه که برمی گشتم اونجا پیاده شدم و منتظر تو تا بیایی.

تو اومدی، با یه لبخند و جمله ای که می خواستی برام مهیج باشه.

تخفیف ها خوب  بود.

رفتیم یه گردنبند  مروارید ویه تل برا من خریدیم.

همین طوری چرخ می زدیم و کیف می کردیم.از مارکت های طبقه پایین کمی خرید کردیم. تخم آفتابگردون و چسبم گرفتیم.

یه کم حس خستگی داشتم.

تصمیم گرفتیم بریم نهار به پیشنهاد تو رفتیم اسکندر خوشمزه بخوریم. وای که این اسکندر چقدر شاهانه هست...یه چایی  هم بعد غذا عجب مزه داد.

حالا بزن دوباره بریم خرید.

برا من ٣ تا بلوز خریدیم از یه مارک معروف.

بعدرفتیم یه کرم نرم کننده هم خریدم.

یه مغازه ی دیگه و خرید ٣ قلم لباس دیگه.

دوباره جرخ زدیم و چرخ...٣ تا تیشرت برا تو گرفتیم.یه کلاه قشنگم برا تو!

یه مارک دیگه بک پیراهن برا تو، همون مارک ٣ پیراهن دیگه...

خرید:) خرید بازهم خرید:)

تصمیم گرفتیم یه فروشگاه دیگه هم بریم، طبقه بالا: خرید یه دامن با کمی خنده و شوخی و یه کلاه ناز برا من.

تو رفتی طبقه پایین دوباره خرید عسل و شیرینی و باقلوا و اسپری و...

وقتی داشتی پول وسایل و حساب می کردی، داشتم از شیشه ی کنار فروشگاه نگات می کردم، چقدر بهت افنخار می کنم و دوست دارم:)

آخی چه روز قشنگی بود...بزن بریم به سرعت برق و باد

...عشق و دادو بیداد...