امروز روز خاصی بود. دم دمای صبح بود که از خواب بیدارم کردی،یه لباس گرم از من خواستی...کمی خواب آلود بودم...یه سرماخوردگی چقدر میتونه آدم رو خسته و مریض جلوه بده...تازه تازه برای چندمین بار متوجه شدم که سلامتی چه نعمت عظیمی هست...با خودم عهد کردم که طی کارهای روزمره ام یادم باشه که چرا به دنیا اومدم؟

به دنیا اومدم که فضائل اخلاقی کسب کنم،که به خدا نزدیک تر بشم،خیلی وقته که حس می کنم برای من ،مطالعه ی علمی، یک شاهراه رسیدن به خداست...دوست دارم کمتر اون هم بی دلیل پشت سر کسی حرف بزنم،نه خوبی کسی رو بگم و نه بدی کسی رو...دوست دارم قدر بودن رو بدونم، دوست دارم زندگی جسمانی من تو خونه ی تمیز ومرتب باشه ،چون من لایق زندگی تو یک خونه ی تمیز و مرتب هستم،واین که بالاخره روزی این دنیای جسمانی رو ترک خواهم کرد.

دوست دارم هر کاری که انجام میدم ،مخصوصا هر سخنی که می گم:قبلش با خودم فکر کنم: این کلام چقدر منو به خدا نزدیک میکنه؟ یا به عکس:این کلام چقدر منو از خدا و موهبت هاش دور می کنه؟ دوست دارم حین صحبت باتو خیلی دقیق باشم:مبادا دلت رو بشکنم؟ مبادا خواسته یا حتی ناخواسته بهت متلک بگم که تو رو ناراحت یا شرمنده کنم...مبادا طوری راجع به عزیزانت صحبت کنم که دل نازک و حساس عاشقت رو بشکنم؟

دوست دارم تو زندگی کوتاه زمینیم، همیشه قوی باشم.شاد وشاداب.منظم .مسئول.طبق برنامه عمل کنم و برای درست زندگی کردن خیلی از شاه کلید خودم استفاده کنم.زیبا مطالعه کنم.با خدا راز ونیاز کنم. تفریح وسرگرمی مشخصی داشته باشم. ورزش کنم. برقصم. زندگی رو با همه ی وجود زندگی کنم.صبح زود از خواب بیدار بشم...